ناصر خسرو

55

جامع الحكمتين ( فارسى )

پس ناچار مرين را كه فعل تواند كردن ، صفتى لازم آيد كه فعل ازو بدان صفت آيد و چون [ a 17 ] صانع عالم فاعل عالم است ، مر او را صفتى كنيم كه فعل ازو بدان صفت « 1 » آيد ، و آن صفت قدرت است . پس گفتيم كه او قادرست . و گفتند : اگر كسى گويد كه چرا گفتند كه صانع داناست ؟ گوييم : ما اندر عالم فاعلى همىبينيم كه فعل او محكم نيست ، و فعل صانع عالم محكم است . پس واجب آيد كه مر او را صفتى است كه فعل محكم « 2 » ازو بدان صفت آيد ، و فعل آن فاعل كه مر او را آن صفت نيست ، همى محكم نيايد « 3 » . پس آن صفت را كه فعل ازو محكم آيد ، علم گفتيم . پس دانستيم كه صانع عالم قادر است و نيز عالم است . و گفتند : اگر كسى گويد ، چه دانيد كه صانع عالم زنده است ؟ گوييم : ما اندر موجودات موجودى همىبينيم كه قادر و عالم است . پس واجب آيد كه موجودى را « 4 » كه او عالم ( و ) قادرست ، صفتى هست كه بدان صفت مر او را ممكن است كه علم « 5 » و قدرت دارد ، و آن صفت مر آن موجود را كو نه عالم است و نه قادر است ، نيست ؛ و آن صفت را زندگى « 6 » گفتيم . ( 52 ) پس دانستيم كه صانع عالم كو هم داناست « 7 » و هم قادرست « 8 » ، زنده است ، از بهر آنك هرچ مر او را علم و قدرت هست « 9 » زنده ( است ) و چون

--> ( 1 ) صفت : صفت را A ( 2 ) محكم : به حكم A ( 3 ) محكم نيايد : حكم نيامد A ( 4 ) موجودى را : موجود را A ( 5 ) علم : عالم ( ! ) A ( 6 ) صفت را زندگى : صفت را ندا كى A ( 7 ) قادرست : + و نست و ان صفت را ندا كى گفتيم ، پس دانستيم كه صانع عالم كو همه دانا است و هم قادر است A ( تكرار جمله‌هاى قبل ) ( 8 ) هم دانا : همه دانا A ( 9 ) هست : نيست ( ! ) A